اخبار
به قول خودش: ذهن دریک اولت پس از ۱۶ سال آرام شده است
در ۱۷ آگوست ۲۰۰۹، زندگی من برای همیشه تغییر کرد، زمانی که به قتل درجه دو متهم شدم.
در آن زمان، من بیست و دو ساله بودم و تازه پدر شده بودم. کمی بعد ازدواج کردم. کار میکردم، رانندگی میکردم و کاری را انجام میدادم که به نظرم درست بود - ساختن آیندهای برای خانوادهام. سپس، بدون هیچ هشداری، خودم را در جزیره ریکرز، جایی که هرگز نرفته بودم، یافتم و با اتهامی روبرو شدم که احتمال گذراندن بقیه عمرم در زندان را به همراه داشت.
ریکرز خیلی سریع شما را مجبور به انتخاب میکند. یا میترسید یا تغییر میکنید. من مجبور بودم مرد دیگری شوم - نه به این خاطر که میخواستم، بلکه به این دلیل که بقا این را ایجاب میکرد. من به خاطر پسرم، به خاطر خانوادهام و به این امید که روزی به خانه برگردم، زنده ماندم.
من در دادگاه شکست خوردم. در داخل، ما به آن «محاکمه نفسگیر» میگوییم. معنای واقعی این جمله این است که متوجه شویم آزادی از دسترس خارج شده است. من به بیست سال زندان تا حبس ابد محکوم شدم. مردم وقتی چنین اعدادی را میشنوند، سرشان را پایین میاندازند. امید خطرناک میشود.
چیزی که مرا سرپا نگه میداشت برادرم بود - روحم، قلب من. او مرا تیزبین نگه میداشت. او مرا زنده نگه میداشت.
من از روی میز اتاق ملاقات، بزرگ شدن پسرم را تماشا میکردم. قد کشیدنش را میدیدم که قویتر و بلندتر میشد. ما از میان میزهای شیشهای و پلاستیکی ضخیم، با هم کشتی میگرفتیم و هر دو وانمود میکردیم که آن لحظه عادی است. آن ملاقاتها روشن کرد: این موقتی نیست. این زندگی من بود.
در سال ۲۰۱۴، دو وکیل فوقالعاده طبق ماده ۴۴۰ قانون آیین دادرسی کیفری نیویورک، دادخواستی را ارائه کردند و اعتبار محکومیت من را به چالش کشیدند. برای اولین بار در سالها، فکر میکردم که به خانه میروم. حتی قاضی دادگاه هم قبول داشت که اشتباهات جدی رخ داده است - اما حکم داد که این اشتباهات «تأثیر ناچیزی» بر نتیجه محاکمه داشتهاند. محکومیت پابرجا ماند.
دوباره باختم

تا سال ۲۰۱۹ - ده سال پس از دستگیریام - طول کشید تا دادگاه تجدیدنظر نیویورک دستور محاکمه مجدد را صادر کند. روی کاغذ، این حکم شبیه عدالت به نظر میرسید، اما در واقعیت، به معنای هجده ماه دیگر مبارزه برای وثیقه در جزیره رایکرزِ در حال فروپاشی، شلوغ و درگیر با کووید بود.
در سال ۲۰۲۰، بالاخره وثیقه گذاشتم.
آن موقع نمیدانستم که دارم برای همیشه نیویورک را ترک میکنم.
من به دالاس، تگزاس نقل مکان کردم، در حالی که هنوز برای قرارهای دادگاه به نیویورک برمیگشتم. زندگی با یک پرونده قتل در حال بررسی - حتی پروندهای که به سال ۲۰۰۸ برمیگشت - استخدام را تقریباً غیرممکن میکرد. درخواستها در سکوت به پایان میرسیدند. بررسی سوابق قبل از اینکه بتوانم توضیحی بدهم، درها را میبست. با این حال، دالاس مرا از آسیبی که با نیویورک مرتبط میدانستم، دور کرد. به من فضایی برای نفس کشیدن داد.
در ۱۹ دسامبر ۲۰۲۵، پس از ۵۹۷۸ روز تحت اتهام بودن، معاون دادستان منطقه در دادگاه حاضر شد و اعلام کرد که تمام اتهامات علیه من رد میشود.
وکیلم، ارین دراسی، پسرم و دادگاه همزمان به آن رسیدگی کردند.
از جا نپریدم. گریه نکردم. بدنم بیحرکت ماند. اما در ذهنم، پشتک وارو میزدم و چرخ و فلک میزدم. نزدیک به شانزده سال بود که افکارم هرگز آرام نگرفته بودند. سیستم عصبیام هرگز خاموش نشده بود.
آن روز، برای اولین بار از سال ۲۰۰۹، به ذهنم اجازه داده شد که ساکت باشد.

این همان چیزی است که یک محکومیت اشتباه به نظر میرسد - نه فقط سالهای از دست رفته، بلکه آرامش از دست رفته، فرصتهای از دست رفته، و کودکی گرفته شده از پسری که از طریق اتاقهای ملاقات و قرارهای دادگاه پدرش را شناخته است.
من زنده ماندم. اما زنده ماندن با عدالت یکی نیست.
-
در ۱۹ دسامبر ۲۰۲۵، انجمن کمکهای حقوقی، رد اتهام قتل علیه دریک اولت را تضمین کرد. این نتیجه پس از شش سال تحقیقات و دعاوی مجدد حاصل شد که نشان داد دادستانها شواهد کلیدی را پنهان کردهاند و در نهایت منجر به لغو حکم توسط دادگاه تجدیدنظر نیویورک شد. گروه ویژه دفاع از قتل در انجمن کمکهای حقوقی، وکالت آقای اولت را در سال ۲۰۱۹ بر عهده گرفت.